تاریخ انتشار: ۰۶ شهر ۱۳۹۵

در پی درگذشت داوود رشیدی کیومرث پوراحمد یادداشتی در غم از دست دادن او نوشت. کیومرث پوراحمد کارگردان در یادداشتی که آن را در اختیار ایسکانیوز قرار داده نوشته است: داودرشیدی مهربان ترین و دلپذیرترین معلمی بود که همۀ عمر داشتم. در عمر حرفه ای من داود رشیدی جا و جایگاهی دارد که هیچ کس […]


در پی درگذشت داوود رشیدی کیومرث پوراحمد یادداشتی در غم از دست دادن او نوشت.

کیومرث پوراحمد کارگردان در یادداشتی که آن را در اختیار ایسکانیوز قرار داده نوشته است:

داودرشیدی مهربان ترین و دلپذیرترین معلمی بود که همۀ عمر داشتم. در عمر حرفه ای من داود رشیدی جا و جایگاهی دارد که هیچ کس دیگر ندارد. سرمشقی که داوود رشیدی به من داد مثل گنجینه ای همیشگی برایم ماند که ماند. حالا جهان من بدون داود ارزشمندترینش را کم دارد.

​□□□

“تاتوره” را در بوشهر فیلمبرداری میکردیم. شبی از آن کابوس های هولناک آمد سراغم، از آن کابوس های کابوس در کابوس که روح و روان و جسمت را زیر سخت ترین فشارها میگذارد… وقتی بالاخره از شرشان رها شدم و واقعا بیدار شدم دیگر نمی توانستم تنگنای اتاق را در مهمانسرای بوشهر تحمل کنم. لباس پوشیدم و آمدم بیرون. در مهمانسرا قفل بود ، از نرده ها بالا رفتم و پریدم توی خیابان و رفتم طرف دریا که در فاصله کمی از مهمانسرا بود. در آن گرگ و میش سحری ، کناردریا دیوانه وار و به سرعت راه میرفتم ، انگار هنوز میخواستم از هول و هراس کابوس ها فرار کنم . داود رشیدی که برای پیاده روی صبحگاهی آمده بود کنار دریا و از روبه رو میآمد مرا میبیند اما من هیچ کس و هیچ چیز را نمی بینم. وقتی به هم رسیدیم دیدمش . گفت : “چی شده کیومرث؟” من ایستادم . داود نگران از چهره برافروخته و حال نزارم باز پرسید : “چی شده؟” حالا داود رشیدی رو به رویم بود با مهر و لطفی به وسعت دریا . مهر و لطفی بدون هیچ شیله پیله که متاع نایابی شده است این روزها و مردی با موهای سپید که کودک شفاف و زلال درونش در هر برخورد از عمق وجودش سربر می کشد . و دست و دلبازی بی حد و حصرش و بیگانگی اش با بخل و تنگ نظری که متاع رایج روز است. حالا داودرشیدی پیش رویم بود. سر برشانه اش گذاشتم و زار زدم ، با صدای بلند گریه کردم. داود مرا در آغوش کشید . گرمای مهر آغوش او گریه ام را تشدید کرد. داود هیچ نگفت ، صبورانه ماند تا گریه ام فروکش کند. بعد گفت : “میخوای بریم آش بخوریم” سرتکان دادم که میخواهم. باهم رفتیم بازار و آش تند و خوشمزه بوشهری خوردیم . حالا دیگر کاملا آرام شده بودم و آن وقت داستان دنباله دار کابوس ها را برای داود تعریف کردم…

و حالا در اندوه رفتن ابدی این یار نازنین ، این معلم یگانه ، این سنگ صبور همیشگی، برای گریه کردن سر بر شانه چه کسی بگذارم . چه کسی در آغوشم خواهد گرفت تا آرامم کند.

و حالا لیلی و احترام برومند که همیشه و به خصوص این چند سالۀ بیماری داود پروانه وار گرد وجودش گشتند و پرستاری اش کردند سر بر شانۀ چه کسی بگذارند و گریه کنند؟

۵۰۲۵۰۲

نویسنده:



منبع:ایسکانیوز

قالب وردپرس پوسته وردپرس پلاگین وردپرس وردپرس سئو وردپرس

۰۰

برچسب ها:
نظرات شما

دیدگاه شما

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

قالب وردپرس پوسته وردپرس پلاگین وردپرس وردپرس سئو وردپرس