تاریخ انتشار: ۲۸ فرو ۱۳۹۶

[ad_1] برترین ها: وقتی خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­ای را به عهده گرفته ام! اما وقتی دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خوانی را جستجو کردم آنهم به امید یافتن چند تعریف مناسب نه تنها هیچ نیافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد […]

[ad_1]

برترین ها: وقتی خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­ای را به عهده گرفته ام! اما وقتی دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خوانی را جستجو کردم آنهم به امید یافتن چند تعریف مناسب نه تنها هیچ نیافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقیده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل می کند، اما به هر حال یک جستجو­گر قوی و مهم است و می بایست مرا در یافتن ۲ یا ۳ تعریف در مورد کتاب کمک می کرد؛ اما این که بعد از مدتی جستجو راه به جایی نبردم، به این معنی است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستی چرا؟ چرا در لابه لای حوادث ، رخدادها و مناسبت های ایام مختلف سال، «کتاب و کتاب خوانی» به اندازه یک ستون از کل روزنامه های یک سال ارزش ندارد؟ شاید یکی از دلایلی که آمار کتاب خوانی مردم ما در مقایسه با میانگین جهانی بسیار پایین است، کوتاهی و کم کاری رسانه­ های ماست. رسانه هایی که در امر آموزش همگانی نقش مهم و مسئولیت بزرگی را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکی برایمان هدیه ای دوست داشتنی بود و یادمان داده اند که بهترین دوست است! اما این کلام تنها در حد یک شعار در ذهن هایمان باقی مانده تا اگر روزی کسی از ما درباره کتاب پرسید جمله ای هرچند کوتاه برای گفتن داشته باشیم. و واقعیت این است که همه ما در حق این «دوست» کوتاهی کرده ایم، و هرچه می گذرد به جای آنکه کوتاهی های گذشته ی خود را جبران کنیم، بیشتر و بیشتر او را می رنجانیم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.

 

****

 

۱_ زندگی من معنا دارد. اعتراف می‌کنم در برابر بی‌شمار انسان‌هایی که از بی‌معنایی زندگی‌شان رنج می‌برند ـ البته اگر مجبور به باور کردن آن‌ها باشیم ـ گیج و مبهوت می‌شوم. این آدم‌ها در نظرم مثل زن‌های شیک‌پوشی هستند که رو به روی یک کمد شگفت‌انگیز پر از لباس می‌ایستند و مدام فریاد می‌زنند که چیزی برای پوشیدن ندارند. واقعیت ساده‌ی زیستن، خود یک معناست. زیستن رو این سیاره معنای دیگری است. زیستن میان دیگران یک معنای تکمیلی و غیره. پس اعلام این که زندگی من بی‌معناست نمی‌تواند جدی باشد. اگر بخواهم درباره خودم به طور دقیق توضیح بدهم باید بگویم تا امروز برای زندگی انگیزه‌ای نداشتم با این حال وضعم را خوب ارزیایی می‌کنم. زندگی من یک زندگی بی‌هدف بود. من به شکلی بی‌قد و شرط و مستقل زندگی می‌کردم و می‌توانستم با رضایتی به همان شکل ادامه بدهم اما سرنوشت من را به دام انداخت.

سفر زمستانی | املی نوتومب

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۲_ سقف آزادی، رابطه ی مستقیم با قامتِ فکری مردمان دارد؛ در جامعه ای که قامت تفکر و همت مردم کوتاه باشد، سقف آزادی هم به همان نسبت کوتاه میشود.

وقتی سقف کوتاه باشد آدم های بزرگ سرشان آنقدر به سقف میخورد که حذف میشوند، آدمهای کوتوله اما راحت جولان میدهند، مردم عوام هم برای بقا آنقدر سرشان را خم میکنند که کوتوله میشوند و سقفها پایین و پایین تر می آیند و مردم بیشتر و بیشتر قوز میکنند تا اینکه کمرشان خم میشود و دیگر نمیتوانند قد راست کنند.

یچارگان | فئودور داستایوفسکی

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۳_ در سراسر تاریخ مکتوب، شاید از پایان عصر نوسَنگی، سه گونه آدم در دنیا بوده اند:

بالا، متوسط، پایین … که هدف این سه گروه کاملاً سازش ناپذیر است. هدف طبقه ی بالا این است که سر جای خود بماند.

هدف طبقه ی متوسط این است که جای خود را با طبقه ی بالا عوض کند.

هدف طبقه ی پایین، زمانی که هدفی داشته باشد، این است که تمایزات را درهم شکسته و جامعه ای بیافریند که در آن همه ی انسانها برابر باشند .

خصلت پایدار طبقه ی پایین این است که خرکاری چنان از پا درش می آورد که جز به تناوب، از آنچه بیرون از زندگیِ روزمره است آگاهی ندارد.

۱۹۸۴ | جورج اورول

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۴_ من بودم که سرانجام او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش را به دست گرفتم، و آخر سر من بودم که با وجود خودداری او، او را بوسیدم. اما با این همه، اگرچه چشم‌هایش گذاشتند که ببوسمشان، لبانش گریختند…نه تنها به بوسیدن من رغبت و حرارتی از خود نشان ندادند، بلکه از پاسخ دادن به لبان من نیز خودداری کردند…چرا؟ چرا؟ چرا؟ برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟

و افسوس که این سؤال، فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد؛ و آن چنین است: “برای این که او معشوق است، نه عاشق”.

مثل خون در رگ های من | احمد شاملو

 

پاراگراف کتاب (115)


۵_ آدم اولش چندان متوجه نمیشه. زمانی میرسه  که دیگه حوصله انجام هیچ کاری رو نداره. چیزی توجهشو جلب نمی‌کنه و گوشه‌گیر میشه. اما  این بی حوصلگی  از بین نمیره ،بلکه باقی میمونه و روز به روز هم شدت پیدا میکنه و به مرور بدترو بدتر میشه. آدم احساس خلا و پوچی میکنه ،از دنیاو از خودش بدش میاد. اونوقت این احساس کم کم از بین میره  و دیگه اصلا هیچ احساسی وجود نداره.آدم نسبت به همه چیز بی تفاوت میشه . دنیا به نظر یکی کاملا غریبه  میرسه و دیگری حاضر به  پذیرفتن هیچ مسئولیتی نیست آدم خنده و گریه رو فراموش میکنه. اونوقت قلب ها یخ میزنه، دیگه کسی کس دیگه رو دوست نداره. وقتی کار به اینجا رسید، دیگه بیماری درمان پذیر نیست و بازگشتی وجود نداره.

مومو | میشائیل انده

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۶_ بساط پت و پهنی، پهن کرده بودم. سردی هوا و درد مزمن کلیه‌ام ضرورتی پیش آورد که نتوانستم از همسایه‌ها یا حتی رهگذران بخواهم که چشمشان به بساط باشد؛ رفت و برگشتم به منزل، یک ربعی زمان برد.

همهٔ این پانزده دقیقه را به این فکر می‌کردم که چند نفر دارند با خیال راحت به هم‌دیگر کتاب تعارف می‌کنند و هر کی هر چی می‌خواسته، برداشته و رفته!

خوش‌بختانه وقتی برگشتم همه چیز سر جایش بود!

هیچ‌وقت از این همه بی‌علاقگی مردم به کتاب خوشحال نشده بودم!

ظهور و سقوط یک کتابفروش | حشمت ناصری

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۷_ همه ی ما نوعی بیماری در افریقای مرکزی می شناسیم که به بیماری خواب مشهور است. آنچه باید‌ بدانیم این است که بیماری مشابهی وجود دارد که به روح حمله می کند و بسیار خطرناک است، چرا که بدون اینکه آدم بفهمد مستقر می شود. وقتی کوچک ترین علامت بی تفاوتی و فقدان شوق در برقراری ارتباط با همنوع خود را دیدید، هشدار باشید! تنها شیوه ی پیشگیری از این بیماری درک این موضوع است که وقتی مجبور می شویم سطحی زندگی کنیم، روح رنج می کشد، و بسیار رنج می کشد. روح به چیزهای عمیق و زیبا نیاز دارد.

برنده تنهاست | پائولو کوئیلو

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۸_ همیشه، موجِ نهم تنهایی، قوی ترین موج، همان که از دورترین نقطه می‌آید، از دورترین جای دریا، همان است که تو را سرنگون می‌کند و از سرت می‌گذرد و تو را به اعماق می‌کشاند، و سپس ناگهان رهایت می‌کند، همان قدر که فرصت کنی تا به سطح آب بیایی، دست‌هایت را بالا ببری، بازوهایت را بگشایی و بکوشی تا به نخستین پرِ کاه بچسبی.

تنها وسوسه‌ای که کسی هرگز نتوانسته است بر آن غالب شود: “وسوسه‌ی امید!”

پرندگان میروند در پرو میمیرند | رومن گاری

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۹_ امروزه همه میدانند که تحمل انتقاد نشانه ی بارز فرهنگ است؛ حتی بعضی ها میدانند که مردان برجسته خواهان و تحریک کننده ی این انتقاد هستند زیرا این انتقاد به آنها نشان میدهد که بی عدالتی آنها در کجاست و اگر این نشانه وجود نداشته باشد آنها از بی عدالتی خود مطلع نمیشوند.

اما «توان انتقاد کردن و حفظ وجدان صادق» در مخالفت با آنچه «همیشگی»، «سنتی» و «مقدس» است هنری والاتر از تحمل و تحریک انتقاد است و این هنر در فرهنگ ما حقیقتا بزرگ،نو و شگفت آور است. این هنر گامی نهایی در آزاد اندیشی است، اما این موضوع را چه کسی میداند؟

حکمت شادان | فردریش نیچه

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۱۰_ «ما همه تنهاییم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندان های گوناگون. ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند و با آن خودشانرا سرگرم می کنند بعضی ها می خواهند فرار بکنند، دستشان را بیهوده زخم می کنند، و بعضی ها هم ماتم می گیرند، همیشه باید خودمان را گول بزنیم، ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود.. . به نظرم امروز زبان در اختیارم نیست، چون سالهاست که به جز با خودم با کسی حرف نزده ام و حالا حرارت تازه ای در خودم حس می کنم.»

سه قطره خون | صادق هدایت

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۱۱_  میگویند نیچه، پس از قطع رابطه با لو، غرق در تنهایی‌مطلق‌شب در کوهستان‌های مشرف به خلیج ژن گردش می‌کرد، آتشی عظیم می‌افروخت و به تماشای خاموش شدنش می‌نشست. من اغلب به این آتش اندیشیده‌ام و روشنایی آن در پس تمام زندگیِ فکریِ من رقصیده است. اگر حتی برای من پیش آمده که نسبت به برخی اندیشه‌ها و برخی آدم‌ها که در این قرن ملاقات کرده‌ام ناعادلانه رفتار کرده باشم، به علت این بوده که بی آن که خواسته باشم، آن‌ها را در برابر این آتش قرار داده‌ام که به سرعت به خاکستر تبدیلشان کرده است.

یادداشت ها | آلبر کامو

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۱۲_  موری پرسید: «می‌توانم بیشترین و بهترین چیزی را که از این بیماری می‌آموزم به تو بگویم؟»

گفتم: «چه چیزی؟»

موری گفت: «مهمترین چیز در زندگی این است که یادبگیری چگونه به دیگران عشق بورزی و بگذاری که دوستت بدارند.»

صدای او به نجوا تبدیل شده و ادامه داد: «ما فکر می‌کنیم که سزاوار عشق نیستیم. فکر می‌کنیم اگر بگذاریم عشق به درون ما وارد شود، نرمش زیادی از خود نشان داده‌ایم. اما از مردِ عاقلی شنیدم که: «عشق، تنها کارِ منطقی انسان است»

او با احتیاط جمله را تکرار کرد و برای اینکه بر تأثیر آن بیفزاید، مکثی کرد و گفت:

«عشق، تنها کارِ منطقی انسان است»

سه شنبه ها با موری | میچ آلبوم

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۱۳_ زمانی که دو عصر، دو فرهنگ و دو مذهب با هم تلاقی کنند، زندگی بشر به رنج و جهنم واقعی بدل خواهد شد.

اگر بنا می‌شد آدمی از آدم‌های عصر کلاسیک مجبور می‌شد در قرون وسطی زندگی کند آنچنان با فلاکت خفه می‌شد که انسان وحشی در میان تمدن امروزی!

و حالا اعصار و ادواری وجود دارند که تمامی نسل آدمیزاد در میان دو عصر و دو شیوه‌ی زندگی گرفتار می‌شود.

نتیجه اینکه این نسل تمام قدرت خود را برای فهم خویشتن از دست خواهد داد و چیزی به نام معیار، امنیت و رضایت وجود نخواهد داشت!

گرگ بیایان | هرمان هسه

 

پاراگراف کتاب (115)


۱۴_ با توجه به پیشرفت علم برای انسان مدرن دیگر توان اعتقاد به خدا وجود نخواهد داشت در نتیجه دین فقط بازیچه ای می شود در دست کودکان٬ افراطی ها٬ بیسوادها و  کسانی که در مرحله پایانی درد و رنج از یک بیماری علاج ناپذیر هستند. اما جامعه ای بی دین از هر گونه دستورالعملی برای اخلاق دور است و به درد و رنج هایی دچار می شود. پس با پیدا کردن منطقی ها و کاربردی های دین و حذف چیزهای مضحک و یاوه ی آن٬ دینی برای خداناباوران بسازیم که گذرنامه ای برای آخرت نباشد بلکه گهواره ای برای پرورش و پرداخت مجموعه ای از احساسات  انسان آگاه عصر مدرن باشد.

دین برای خداناباوران | آلن دوباتن

 

پاراگراف کتاب (115) 

 


۱۵_ -کافکا: «این روزها، در اصل فقط گرگهائی لباسِ گرم دارند که پوستِ گوسفند به تن کرده‌اند. اینها وضعشان خوبست. لباسِ مناسب را اینها پوشیده‌اند.»

نظرِ شما چیست ؟

-یانوش: اعتراض کردم:«از لطفتان متشکرم آقای دکتر. ترجیح می‌دهم از سرما بمیرم!»

دکتر کافکا به صدای بلند گفت:«من هم همینطور»، و اشاره‌ای کرد به بخاری که از کتریِ فلزیِ روی آن، بخار بیرون می‌آمد:

ما نه احتیاجی به پوستِ خودمان داریم و نه احتیاجی به پوستی امانتی. همان بیابان یخبندانِ راحت، برایمان بهتر است.

گفتگو با کافکا | گوستاو یانوش

 

پاراگراف کتاب (115) 

[ad_2]

منبع:برترینها

برچسب ها:
نظرات شما

دیدگاه شما

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

قالب وردپرس پوسته وردپرس پلاگین وردپرس وردپرس سئو وردپرس