تاریخ انتشار: ۲۱ آذر ۱۳۹۴

پایان صلح آمیز بحران هسته ای ایران و عدم ورود نظامی پر مخاطره در سوریه ،تجربیاتی است که از سیاست خارجی رندانه ی اوباما حاصل شد.آیا این الگو در آینده نیز قابل تکرار خواهد بود؟

به گزارش “گذارخبر”  در هیاهوی نبرد در سوریه،هر روز خبر دخالت نظامی کشور جدیدی علیه داعش به گوش می رسد.از روسیه گرفته تا فرانسه و بریتانیا و ترکیه و حتی آلمان ؛اما بر خلاف دهه های گذشته خبری از آمریکا نیست.

حضور محدود و کم اثر نیروی هوایی آمریکا تحت پرچم ائتلاف بین المللی علیه داعش ،حتی سایه ای از آنچه در کوزوو و افغانستان و عراق گذشت نیست.امّا چرا ؟

چگونه این تغییر استراتژی بزرگ در سیاست خارجی آمریکا اتفاق افتاده است؟آیا پیچیدگی های قضیه سوریه عامل این عدم نقش آفرینی پر رنگ است یا این رفتار،قسمتی از یک تغییر فرایند است؟

در این یادداشت ،قصد داریم ریشه های رفتار دولت ایالات متحده آمریکا را از طریق بررسی مواضع اعلام شده و رسمی اوباما در دو نقطه تعیین کننده بررسی کنیم.

نقطه ی اول،سخنرانی اوباما در دانشگاه قاهره یک سال پس از آغاز دوره ی ریاست جمهوری اولش در سال ۲۰۰۹ است.سخنرانی که در آن علائم آغاز تغییر استراتژی سیاست خارجی آمریکا بر اساس دکترین اوباما هویدا گشت و نقطه ی دوم ،سخنرانی اوباما در آکادمی نظامی وست پوینت در سال ۲۰۱۴ .دو سال پس از دوره ی دوم ریاست جمهوری اوباما  که این تغییر استراتژی منجر به تغییر رفتار شده و مجال صریح تری برای بیان پیدا کرد.

اما دلیل ریشه ای این تغییر استراتژی چیست؟اصولا چه ضعف هایی منجر  به ضرورت تغییر در  گفتمان سیاست خارجی آمریکا شدند؟ تبیین این موضوع نیاز به تحلیل مبسوط و جداگانه ای دارد،اما انچه مختصرا می توان گفت در دو نکته قابل بیان است:نیاز به گفتمان متفاوت و مورد اقبال عمومی از جانب سیاسیون غیر نئو کان آمریکایی –اعم از دموکرات،جمهوری خواه یا مستقل- برای بیرون آوردن قدرت از حلقه ی نئو کان ها و ضرورت توجه به نابه سامانی اقتصادی در آمریکا و تغییر جریان ثروت از سرازیر شده به مجتمع نظامی –صنعتی به جریان های دیگر اقتصادی

.در حاکمیت دموکرات ها در دوره ی بیل کلینتون،سیاست خارجی بر اساس همان مشی نئو کان ی مدیریت می شد و گفتمان مسلط بر این حوزه در بین دموکرات ها و جمهوری خواهان تفاوت چندانی نداشت.همچنین ،تسلط رسانه ای نئو کان ها و استفاده از گفتمان قدیمی “ملت قهرمان آمریکا که به جنگ سیاهی ها در دنیا می رود” و وجود به لحاظ رسانه ای دشمنان خوب پرداخته شده و برجسته ای چون بن لادن و صدام حسین مانع از آن می شد که صدای دیگری در افکار عمومی امریکا شنیده شود.

اما با ادامه دار شدن حضور نظامی آمریکا  در کل دوره ی زمامداری بوش پسر در افغانستان و عراق و نارضاینتی روزافزون مردم امریکا از این موضوع،این بار باراک اوباما که از امتیازات ویژه ای مانند آفریقایی-آمریکایی بودن برای جذب آرا جدید بهره می برد توانست مانع از برد ناپلئونی جمهوری خواهان نزدیک به نئو کان ها و همچنین هیلاری کلینتون رقیب درون حزبی اش که از حامیان گفتمان نئو کانی –با شدت کمتر نسبت به جمهوری خواهان – بود ؛شود.

در سخنرانی دانشگاه قاهره ، نکات قابل تامل فراوانی وجود دارند.گفتگوی صریح در باره ی جهان اسلام و مشکلات آن،تغییر گفتمان جهانی و بحث موردی در باره ی مسائلی مانند فلسطین،تروریسم ،دموکراسی و حقوق زنان .لعابی از سخنان آراسته و صلح جویانه و مصلحانه بر استراتژی آمریکایی در این سخنرانی بر تن کلمات کشیده شده بود.در این مقال سعی بر ان است که  موارد مهم به همراه شواهد اجرای آنها در طول زمامداری اوباما از دل این سخنرانی بیرون آورده شوند.

۱٫ایجاد جغرافیای سیاسی جدید در میان ملل مسلمان و به ویژه عرب شمال آفریقا و خاورمیانه:

زمانی که این سخنرانی انجام شد،دیکتاتوری های طولانی مدت در خاورمیانه و شمال آفریقا برقرار بودند.مبارک در مصر،بن علی در تونس،قذافی در لیبی و دولت حزب بعث در سوریه.این دولت های بلند مدت و فرتوت ،مردم شان را در حصاری از انحصار و استبداد پرورده بودند و امنیت را به بهای آزادی و سلب حقوق اجتماعی به آنان فروخته بودند.شرکای همواره قابل اطمینان برای غرب و آمریکا.اما چرا ناگاه اوباما پیام آور دموکراسی و برابری در این کشورها شد؟به فراز هایی از سخنرانی اوباما توجه کنید:

” هیچ کشوری نمی تواند و نباید نظام حکومتی به کشور دیگر تحمیل کند.اما این از تعهد من نسبت به دولتهائی که منعکس کننده خواست مردمانشان هستند، نمی کاهد. هر کشوری به شیوه خود و بر اساس سنن مردم خود به این اصل حیات میبخشد.

آمریکا این توهم را ندارد که میداند چه چیزی برای دیگران خوب است، همانگونه که نمی توانیم نتیجه یک انتخابات آرام را پیش بینی کنیم. اما من اعتقادی راسخ دارم که مردم خواسته های مشخصی دارند: امکان بیان نظر خود و سهیم بودن در چگونگی اداره کشور خود، اطمینان به حکم قانون و اجرای عدالت، دولتی شفاف که از اموال ملت دزدی نمی کند، و آزادی در انتحاب نوع زندگی خود. این موارد تنها ایده های آمریکائی نیستند بلکه حقوق انسانی هستند و به این دلیل ما در هر نقطه جهان از آنان حمایت می کنیم.هیچ راه مستقیمی برای تحقق این قول وجود ندارد.

اما تا این حد مشخص است که: دولتهائی که از این حقوق حفاظت می کنند پایدارتر، موفقتر و مستحکمتر هستند. سرکوب دیدگاهها هیچگاه آنها را از بین نمی برد. آمریکا به حق صداهای صلح آمیز و تابع قانون در سراسر جهان ، حتی اگر با آن مخالف باشد، احترام می گذارد.

ما از همه دولتهای منتخب و صلحجو استقبال می کنیم، البته اگر با احترام بر مردم خود حکومت کنند. این نکته مهم است زیرا هستند برخی که فقط هنگامی که قدرت در اختیار ندارند از طرفداران دموکراسی میشوند؛ اما در زمان قدرت به مردمانی بی رحم در سرکوب حقوق دیگران تبدیل می شوند. در هر کجا که باشد دولتی از مردم برای مردم یک استاندارد برای همه آنها که قدرت در اختیار دارند تعیین می کند: باید قدرت خود را از ره اتفاق نظر حفظ کنی و نه زور و تحمیل؛ باید حقوق اقلیتهای را محترم بشماری و منافع مردم را به حزب خود ارجح بشماری.”

سخنان ساختار شکنانه ای از این دست،آن هم از شخصی که بالاترین مقام سیاسی آمریکاست ،خبر از زلزله ای قریب الوقوع در این منطقه می داد.زلزله ای که نتیجه ی آگاهی و رشد مردم در این جغرافیا بود.اما آیا آغاز “بهار عربی ” در این مناطق نتیجه ی مستقیم این سخنان بود؟وآیا نتیجه ی سقوط دیکتاتور ها آن گونه شد که اوباما پیش بینی می کرد؟مسلما خیر.

واقعیت این است که صدای ترک خوردن شالوده ی سست این دیکتاتوری ها به گوش سیستم های اطلاعاتی آمریکا رسیده بود و این سخنان ،منجر به تهییج نیروهای خواهان تغییر در این کشورها و محکم تر شدن عزم آنها برای آغاز حرکت اصلاحی شد.امّا در جامعه ای که سالها تحت سلطه ی دیکتاتوری و سیستم پلیسی آن قرار دارد،همان اندازه که نیروهای دلسوز و صاحب اندیشه فاقد تجربه عملی میدانی مبارزه و سازمان دهی و ارتباط هستند،گروه های فاسد وابسته به ساختار قدرت ،تبهکاران و گروه های مسلح تروریستی درگیر در شبکه های قاچاق انسان و اسلحه سازمان یافته و مترصد فرصت اند.بدین لحاظ،زلزله ای که در این کشور ها افتاد منجر به قدرت گرفتن بیشتر این گروه ها شد و نیروهای دلسوز و صاحب اندیشه شناسایی و تار و مار شدند.

نتیجه ی کلی این شد که دیکتاتوری های کهنه و کم رمق جای خود را یا به دیکتاتوری های تازه نفس از عناصر رده پایین تر رژیم های قبلی دادند-مانند السیسی در مصر ،یا اینکه این عناصر در مقابله با رقبای تروریست و تبهکارشان موفق به قبضه کردن کامل قدرت نشدند و هرج و مرج و جنگ داخلی در این کشور ها حکمفرماست.مانند انچه در لیبی می گذرد و سوریه نیز به نوعی با آن دست به گریبان است.

این تحولات،باعث شد که همان امنیت زیر سایه دیکتاتوری نیز سلب شود و مردم این کشورها آرزوی همان دیکتاتوری را داشته باشند که علیه آن انقلاب کردند.بدین ترتیب،امکان عقب نگه داشتن و دور کردن این ملت ها از حوزه تعالی اجتماعی و تمدن سازی برای یک دوره طولانی فراهم شده و تضمین گردید.این حرکت دور اندیشانه در سیاست خارجی دولت اوباما منجر به این شد که  با هزینه ی بسیار کمتر از دخالت نظامی چهره ی آمریکا از حمایت دیکتاتورها تطهیر شده و آرزوی آزادی از ذهن ملت ها رخت بر بندد.

۲٫    طرح مسئله ی فلسطین از نگاهی نو :

اوباما در سخنرانی دانشگاه قاهره،از گفتمان متفاوتی برای طرح مسئله ی فلسطین استفاده کرد.گفتمانی بینابینی که ضمن حق دادن به فلسطینیان ،انها را برای به کار بردن “خشونت” در دفاع از خود شماتت نموده و از طرح “دو دولت در یک خاک” حمایت کرد:

“… نمی توان انکار کرد که مردم فلسطینی – مسلمان و مسیحی – نیز در جریان یافتن سرزمینی برای خود رنج برده اند. بیش از ۶۰ سال، آنان درد آوارگی را تحمل کرده اند. بسیاری در اردوگاههای آوارگان در کرانه باختری، غزه، و سرزمینهای همجوار در انتظار زندگی با صلح و امنیت که هیچگاه از آن برخوردار نبوده اند، بسر برده اند.

هر روز آنان متحمل احساس حقارتی که با اشغال همراه است، می شوند. بنابراین بگذارید شک و شبهه ای وجود نگذارم: وضعیت مردم فلسطینی قابل تحمل نیست. آمریکا به آرمانهای مشروع فلسطینیان که شامل عزت ، فرصت و کشوری برای خود می شود، پشت نمی کند.سده هاست که بن بستی وجود دارد: دو ملت با آرمانهای مشروع، هر یک با تاریخی دردناک که مصالحه را امری دشوار می کند. انگشت اتهام بردن کاری سهل است – برای فلسطینیان اشاره به جابجائی که بوجود آوردن اسرائیل موجب شد، و برای اسرائیلیان که اشاره به خصومت و حملات مداوم از داخل و خارج از خاک خود و طی تاریخ کنند. اما اگر ما این درگیری را از یک زاویه و نه دیگری ببینیم، آنگاه چشم خود را بر روی حقیقت بسته ایم: تنها راه حل اینست که آرمان هر یک با ایجاد دو کشور که اسرائیلیان و فلسطینیان هر یک در صلح و امنیت زیست کنند، تحقق یابد. این به نفع اسرائیل، به نفع فلسطینیان و به نفع آمریکاست.”

“خشونت به بن بست رسیده است. خشونت نه نشان شهامت و نه داشتن توان شلیک راکت به کودکان در خواب یا منفجر کردن اتوبوسی حامل زنان مسن است. اینگونه نمی توان ادعای مسئولیت اخلاقی کرد، اینگونه تسلیم میشوند.اکنون زمان آن است که فلسطینیان توجه خود را متمرکز توان سازندگی خود کنند.

تشکیلات خودگردان فلسطینی باید ظرفیت خود برای حاکمیت با نهادهائی که در خدمت مردمش باشد، را توسعه دهد. حماس از حمایت برخی مردم فلسطینی برخوردار نیست، اما آنان نیز مسئولیتهائی برعهده دارند: ایفای نقش در برآوردن آرمانهای فلسطینیان و متحد کردن آن مردمان. حماس باید به خشونت پایان دهد، توافقهای گذشته را بپذیرد و حق موجودیت اسرائیل را برسمیت بشناسد.همانگونه که حق اسرائیل به هستی را نمی توان انکار کرد، اسرائیل نیز باید همین امر را در مورد فلسطینیان بپذیرد. ایالات متحده مشروعیت آنانی را که سخن از راندن اسرائیل به داخل دریا می کنند را، قبول نمی کند، اما ما ضمناً مشروعیت ادامه شهرکهای اسرائیلی را نیز نمی پذیریم”.

اما آنچه در عمل دیده شد،فشار کم اثر و بی نتیجه به دولت اسرائیل برای پی گیری روند صلح و در عوض حمایت از آنان در جنگ جنایت بار در غزه بود.هنوز محاصره ی غزه پا برجاست و انتفاضه علاوه بر حماس،از سوی فلسطینیان مقیم کرانه ی باختری و قدس اشغالی دنبال می شود.تغییر راهبرد آمریکا علیه اسرائیل در حقیقت تبدیل به قسمتی ازجنگ قدرت در داخل آمریکا علیه آیپک شد.مردم فلسطین هنوز رنج می کشند و اسرائیل هنوز آوارگان فلسطینی آواره اند.

فقط آمریکا فقط در ظاهر شریک جنایات اسرائیل نیست و لفظا ابراز ناراحتی می کند.در این زمینه نیز اوباما سعی در بازسازی وجهه ی آمریکا در این منطقه داشت.موردی که در بند بعد به ان خواهیم پرداخت

۳٫ترمیم چهره ی آمریکا نزد افکار عمومی جهان اسلام :

اوباما در این سخنرانی که در ابتدای دوران ریاست جمهوری ش ایراد شد،با حضور در قلب دنیای عرب و اسلام در قاهره ،سعی کرد با ترسیم چهره ای همدلانه از آمریکا،آنچه توسط روسای جمهور قبلی در جنگ عراق و افغانستان مخدوش شده بود باز سازی کند.

تغییر وجهه آمریکا از یک ابر قدرت اسلام ستیز به ابر قدرت صلح جو و ظلم ستیز هدفی بود که او در این سخنرانی و سال های بعد دنبال کرد.در راستای حرکت کلی تر او در سیاست خارجی آمریکا که بعدتر به تفصیل بیان می شود،او نیازمند آن بود که آمریکا ستیزی را در جهان اسلام کاهش دهد.این جهت گیری،البته در سال های بعد به نتایج مهمی منجر شد.

از جمله اینکه حرکت جهانی تروریستی القاعده و شاخه هایش با تلطیف افکار عمومی جهان اسلام در باره ی آمریکا،آتش جنگ فرقه ای و شیعه ستیزی خود را تند تر کرده و عملا از گرایش های بیشتر آمریکا ستیزانه ی بن لادن،به گرایش های فرقه گرایانه و شیعه ستیزی مانند آنچه اکنون توسط داعش ارائه می شوند تغییر گفتمان دهند :

“در دوران اخیر، استعمار که حقوق و فرصتها را از بسیاری مسلمانان سلب کرد، و جنگ سرد که بسیاری اوقات بدون اعتنا به آرمانهای کشورها آنان را آلت دست خود قرار داد، به تنش افزودند. علاوه براین، تغییرات سریعی که با مدرنیته و جهانی شدن صورت گرفتند، موجب شد بسیاری مسلمانان گمان کنند که غرب دیدگاهی خصمانه نسبت به سنن اسلام دارد…… اسلام همواره بخشی از سرگذشت آمریکا بوده است. اولین کشوری که ایالات متحده آمریکا را برسمیت شناخت، مراکش بود.

هنگام امضای پیمان سال ۱۷۹۶ طرابلس، جان ادامز، دومین رئیس جمهوری آمریکا، نوشت “ایالات متحده بخودی خود دشمنی با قوانین، دین، یا آرامش مسلمانان ندارد.”… : ما نمیخواهیم نیروهایمان را در افغانستان نگاه داریم. ما نمیخواهیم در آنجا پایگاه نظامی داشته باشیم. از دست دادن مردان و زنان جوان کشور برایمان عذاب آورست.

ادامه این نبرد هم از لحاظ مالی سنگین و از جنبه سیاسی دشوار است. در صورتی که اطمینان داشتیم افراط گرایان خشونتباری که قصد کشتن هرچه بیشتر آمریکائیان را دارند در افغانستان یا پاکستان وجود ندارد، با خوشوقتی تک تک نیروهایمان را به کشور بازمی گرداندیم… . من میدانم اسلام جزئی از مشکل مبارزه با افراطگرائی خشونتبار نیست – بلکه باید بخشی از راه حل باشد.”

۴٫بازگشت به سنت سیاست خارجی آمریکا در قبل جنگ جهانی دوم :

این مورد ،شاید مهم ترین واقعیت و تفاوت سیاست خارجی آمریکا در دوران  پس از  اوباماست.او بر خلاف سنت غالبا نئو کانی روسای جمهور قبل از خود-به ویژه پس از پایان جنگ سرد-با درک این واقعیت که تغییر شرایط اقتصادی ،اجتماعی و سیاسی جهانی مجالی برای ابراز وجود آمریکا به عنوان ناظم واحد نظم جهانی ندارد،با ارجاعات متعدد به روسای جمهوری قدیمی و محبوب آمریکا تلاش می کند که این کشور را به یک ابر قدرت اقتصادی و نظامی که لزوما نظم دهنده و کلانتر جهان نیست تغییر وضعیت داده و با محدود کردن فعالیت نظامی خارج از مرزها،تلاش خود را صرف تقویت درونی آمریکا از لحاظ اقتصادی ،اجتماعی و سیاسی کند.حرکتی که همواره با مخالفت ها و کارشکنی های شدید نئو کان ها و صاحبان مجتمع نظامی – صنعتی این کشور مواجه بوده است.

گروه صاحب قدرت و نفوذی که از طریق آتش افروزی ،جنگ و دخالت نظامی از هزینه های کلان صرف شده در این راه سود هنگفت و منافع سرشاری داشته است.اوباما در سخنرانی دانشگاه قاهره نشانه های آغاز این تغییر وضعیت را آشکار کرد :

“… آمریکا هم در قالب امپراتوری خود محوری قرار نمی گیرد. کشور من از انقلاب تولد یافت. کشور من بر مبنای این آرمان که همگان یکسان خلق شده اند تأسیس شد و ما نیز قرنها خون داده ایم و مبارزه کردیم تا به این کلمات معنا دهیم: در داخل مرزهایمان، و گرداگرد جهان. آمریکا متشکل از همه گونه فرهنگ از گوشه و کنار جهان است که به یک اندیشه ساده معتقد است: “واحد متشکل از تعدد”… باید با این درک گام برداریم که چالشهای مردم در گرداگرد این جهان یکسان است و عدم توانائی در مقابله با آنان به همه ما آسیب خواهد رساند… مسئولیتی که ما بعنوان انسان نسبت به یکدیگر داریم.این مسئولیتی دشوار است.

زیرا که متأسفانه تاریخ بشر نوشته ای از اعمال کشورها و قبایل در منکوب دیگری بخاطر منافع خود است. اما در این دوران نوین، اینگونه رفتار نتیجه ندارد. هرگونه نظام جهانی که یک کشور یا گروه از مردمان را بر دیگری ارجح داند، نهایتاً با شکست مواجه خواهد شد. …سخنان یکی از رؤسای جمهوری آمریکا، تاماس جفرسون، به ذهن خطور می کند که : “امید دارم منطق ما همراه با قدرتمان رشد کند و به ما درس دهد که هرچه کمتر از قدرت استفاده کنیم، قدرتمنتر خواهیم شد”…هیچ کشوری نمی تواند و نباید نظام حکومتی به کشور دیگر تحمیل کند.اما این از تعهد من نسبت به دولتهائی که منعکس کننده خواست مردمانشان هستند، نمی کاهد. هر کشوری به شیوه خود و بر اساس سنن مردم خود به این اصل حیات میبخشد. آمریکا این توهم را ندارد که میداند چه چیزی برای دیگران خوب است، همانگونه که نمی توانیم نتیجه یک انتخابات آرام را پیش بینی کنیم.

اما من اعتقادی راسخ دارم که مردم خواسته های مشخصی دارند: امکان بیان نظر خود و سهیم بودن در چگونگی اداره کشور خود، اطمینان به حکم قانون و اجرای عدالت، دولتی شفاف که از اموال ملت دزدی نمی کند، و آزادی در انتحاب نوع زندگی خود… شروع کردن جنگ آسان تر از پایان بخشیدن به آن است. سرزنش کردن دیگران آسان تر از نگاه به نفس خویش است. دیدن تفاوت دیگران آسان تر از یافتن مشترکات آنها است. اما یک قاعده نیز وجود دارد که در دل هر دینی نهفته است که می گوید “آنچه خواهید که مردم با شما کنند، شما نیز با ایشان آن چنان کنید”.

واما نقطه تعیین کننده ی دوم،سخنرانی اوباما در آکادمی نظامی وست پوینت در سال ۲۰۱۴ است.زمانی که طبق وعده های داده شده،با محو بن لادن و الزرقاوی،آمریکا از عراق و افغانستان خارج شده بود.اوباما نیمی از راه را طی کرده و برای تغییر گرایش سیاست خارجی آمریکا به سنت های قبل از جنگ جهانی دوم ،به ادامه ی حرکت می اندشید. آنچه که او در این سخنرانی گفت در حقیقت نقشه ی راه سیاست خارجی آمریکا در دولت اوباماست که بسیار امید دارد پس از او نیز این گرایش حفظ و تثبیت گردد.موارد کلیدی مورد اشاره او در این سخنرانی به شرح زیر اند :

۱٫ تاکید بر ضروری نبودن همیشگی دخالت نظامی آمریکا در بحران های جهانی :

اوباما صراحتا این استراتژی را در این سخنرانی علنی کرد.توجه دادن به خسارات جانی و مالی ناشی از دخالت نظامی و عدم ضرورت آن در بسیاری از موارد،موضوعی بود که در این سخنرانی عیان شد و اعتراض های شدید نئو کان ها را در داخل آمریکا بر انگیخت.با درک طرز فکر او در این مورد می توان دریافت که چرا عملیات نظامی آمریکا در بحران سوریه تا این اندازه کمرنگ و کم اثر است:

“اکنون زمان مناسبی است که آمریکایی ها به نظامیانی فکر کنند که برای آزادی ما فداکاری های زیادی کردند.

شما دانش آموختگان، نخستین دانش آموختگانی هستید که پس از یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ فارغ التحصیل می شوید اما ممکن است به میدان های رزمی عراق یا افغانستان اعزام نشوید… برخی می گویند بحران های سوریه یا اوکراین یا جمهوری آفریقای مرکزی بحران های ما نیستند که آنها را حل کنیم، جای تعجب ندارد که پس از جنگ های پر هزینه و ادامه ی چالش های داخل کشور، این دیدگاه مورد قبول بسیاری در آمریکا باشد.

دیدگاه دیگر به دنبال طرفداری از مداخله است این افراد می گویند اگر ما این مناقشه ها را نادیده بگیریم خطری برای ما است. این افراد می گویند تمایل آمریکا برای توسل به زور در سراسر دنیا تضمین نهایی علیه آشوب است …هر یک از طرفین(حامیان مداخله ی نظامی آمریکا در خارج و مخالفان این مداخله گری) می توانند برای اثبات ادعاهای خود به تاریخ اشاره کنند اما من معتقدم که هیچ یک از دو دیدگاه به طور کامل مطابق با لحظه کنونی نیست که ما در آن قرار داریم… اینکه گفته شود ما در دنبال کردن صلح و آزادی در خارج از مرزهای خود منافع داریم به این معنی نیست که هر مشکلی یک راه حل نظامی دارد!

از زمان جنگ جهانی دوم برخی از پرهزینه ترین اشتباهات ما ناشی از خویشتنداری ما نبودند بلکه ناشی از تمایل ما به ماجراجویی های نظامی بدون در نظر گرفتن پیامدهای آن بود، چنین هزینه هایی ناشی از ماجراجویی های نظامی بدون جلب کردن حمایت بین المللی و مشروعیت برای اقدام و بدون صحبت کردن صریح با مردم آمریکا درباره فداکاری هایی بود که این ماجراجویی ها طلب می کردند….وقتی که ما نتوانیم درباره تلاش های ضد تروریستی خود به صورت روشن و علنی توضیح بدهیم، شاهد تبلیغات تروریست ها علیه خود خواهیم بود….آیزنهاور در سال ۱۹۴۷ در سخنرانی خود در یک مراسم دانش آموختگی نظامی گفته بود جنگ فاجعه بار ترین و احمقانه ترین اشتباه بشریت است و تحریک عمدی جنگ جنایت علیه همه بشریت است…

اگر من شما را به میدان خطر بفرستم آن هم صرفا برای اینکه مشکلی در یک جای دنیا وجود دارد که باید حل شود، یا اینکه من به علت نگرانی از انتقادات منتقدان شما را به میدان نبرد بفرستم ، آنگاه من در وظیفه خود در قبال شما و کشوری که دوستش داریم خیانت کرده ام… اما اقدام ارتش آمریکا نمی تواند تنها جزء تشکیل دهنده رهبری و پیشتازی ما در هر مورد باشد. اینکه ما بهترین چکش را داریم دلیلی نمی شود که به هر مشکلی به دید یک میخ نگاه کنیم!”

آنچه اوباما در دوران ریاست جمهوری اش انجام داد،در حقیقت تهییج بازیگران منطقه ای برای نزاع
وفرسئدن توان اقتصادی و نظامی آنها از طریق دخالت و حضور در جنگ های نیابتی و رسیده به سوذد کلان و بی دردسر از طریق صرفا فروش سلاح بود.همچنین دولت آمریکا از نارضایتی افکار عموی به خاطر ایفای نقش به عنوان یک امپریالیست خونریز مصون ماند .مثال بارز این جهت گیری در روزهای اخیر،تهییج کشورهای عربی برای تشکیل یک نیروی نظامی مشترک و به تعبیر وزیر دفاع آمریکا،مقابله با حضور ایران نه از راه هوا ،که از راه زمین است.همچنین قرارداد ۱٫۳ میلیارد دلاری با غ=عربستان برای فروش بمب و موشک که در جنگ علیه مردم یکن استفاده می شود که نتیجه ی آن سود تضمین شده و نقد برای آمریکا و بد نامی روزافزون برای حکام عربستان خواهد بود.

۲٫ تاکید بر تقویت آمریکا از طریق افزایش قدرت اقتصادی وسیاسی:

آنچه آمریکا را به یکی از دو فاتح اصلی جنگ جهانی دوم تبدیل کرد،قدرت اقتصادی و صنعتی این کشور بود که اجازه پشتیبانی از عملیات گسترده نظامی آمریکا و هم پیمانانش را داد.اوباما با ایده ی بازسازی این قدرت برای ابرقدرت ماندن ،تاکید فراوانی دارد که در سایه امنیت ناشی از عدم مداخله نظامی و مخاطرات آن آمریکا را کماکان به عنوان قدرت اصلی اقتصادی جهان حفظ کند.موقعیتی که با ظهور چین و شرکت های فراملیتی به شدت متزلزل شده است.اوباما دراین سخنرانی سخن از چرایی اهمیت این موضوع و ارتباط آن با گرایش سیاست خارجی این کشور گفت:

” در طی این مدت ما تمرکز سرمایه گذاری خود را روی اقتصاد درحال رشد معطوف کرده ایم چون اقتصاد درحال رشد همیشه مایه اصلی قدرت آمریکا بوده است.یک اقتصاد درحال رشد می تواند فرصت را برای هر کسی که تمایل دارد سختکوشی کند، فراهم نماید.در واقع طبق اکثر معیارهای محاسباتی، آمریکا به ندرت در مقایسه با بقیه دنیا قویتر از این بوده است، کسانی که غیر از این استدلال می کنند و می گویند آمریکا درحال افول است و رهبری آمریکا در دنیا درحال از بین رفتن است، یا برداشت نادرستی از تاریخ دارند یا اینکه مشغول سیاست های حزبی خود هستند.کمی فکر کنید می بینید که ارتش آمریکا نظیر ندارد، احتمال تهدید مستقیم از طرف هر کشوری علیه ما بسیار پائین است و به میزان خطری که در زمان جنگ سرد وجود داشت حتی نزدیک هم نمی شود اما درعین حال اقتصاد ما پویاتر از همه اقتصادهای جهان است و شرکت های ما نوآورترین شرکت ها هستند، ما هرسال از جنبه ی انرژی مستقل تر می شویم.

از اروپا گرفته تا آسیا ما حلقه اتصال ائتلاف هایی هستیم که در تاریخ کشورها رقیب ندارد…. همه ما به خوبی می دانیم که پس از یازدهم سپتامبر چگونه فناوری و جهانی شدن باعث شده است «قدرت» که زمانی در اختیار دولت ها بود در دستان افراد قرار گیرد و باعث شده است که توان تروریست ها برای آسیب رسانی هم افزایش یابد… از برزیل تا هند طبقه متوسط رو به افزایش است که این طبقه با ما رقابت می کنند، دولت های کشورها به دنبال آن هستند که حرف بیشتری در مجامع جهانی بزنند.

درحالیکه کشورهای درحال توسعه مشغول بدست آوردن دمکراسی و اقتصاد بازار آزاد هستند، اخبار بیست و چهارساعته و رسانه های اجتماعی باعث می شوند تا نایده گرفتن مناقشات فرقه ای، کشورهای درمانده و خیزش های مردمی غیر ممکن شود.

این درحالی است که ممکن است یک نسل پیش توجهی گذرا به این اخبار می شد.وظیفه ی نسل شما است که به این دنیای جدید پاسخ بدهید.پرسشی که ما با آن روبرو هستیم این نیست که آیا آمریکا پیشتازی خواهد کرد یا خیر، بلکه پرسش این است که ما چگونه پیشتازی خواهیم کرد تا نه تنها صلح و آبادانی خود را تامین کنیم بلکه صلح و آبادانی را در سراسر دنیا گسترش دهیم. این پرسش جدید نیست دست کم از زمانی که جرج واشنگتن، فرمانده کل در آمریکا بود کسانی بودند که درباره ی گرفتاری های خارجی هشدار می دانند… فناوری ها باعث تقویت شدن جامعه ی مدنی به شیوه ای شده است که دیگر هیچ مشت آهنی نمی تواند آن را کنترل کند.

گشایش های جدید باعث شده است که صدها میلیون نفر از فقر خارج شوند.”

۳٫    حل بحران های جهانی با تقسیم  مسئولیت بین شرکای منطقه ای و نهاد های بین المللی:
اوباما از آنجا که نقش ناظم واحد نظم جهانی را برای آمریکا اساسا نقش پر دردسر و نا مطلوبی می داند ،سعی در استفاده از توان نهاد های بین المللی و شرکای منطقه ای برای حل غیر مستقیم منازعات به نفع آمریکا دارد.

این استراتژی به نحوی است که در آن آمریکا از نقش فرمانده عملیات میدانی به جهت دهنده ی کلی حل منازعات تغییر نموده و با کمترین هزینه ی جانی و مالی برای آمریکا و از طریق درگیر کردن کشورهایی که منافع حیاتی و عینی تری نسبت به آمریکا دارند ؛خود از طرق غالبا دیپلماتیک سعی در تعیین نتیجه به نفع آمریکا دراد.بدین ترتیب آمریکا تبدیل به قدرتی می شود که با کمترین هزینه صاحب بیشترین اعتبار در حل بحران های جهانی بوده و رقبای بالفعل خود را ازطریق درگیر کردن مستقیم در این بحران ها هر چه بیشتر تضعیف می کند.این تله ای است که تاکنو تنها چین در آن گرفتار نیامده است.کشورهای اروپایی و روسیه هم اکنون در قضیه اوکراین و سوریه درگیر این چنین بلایی هستند که آمریکا تقریبا از عوارض آنها برکنار مانده است :

از سوی دیگر وقتی که موضوعات مربوط به نگرانی جهانی تهدید مستقیمی برای آمریکا نیستند ولی خلاف وجدان ما است و دنیا را به سمت خطر بیشتر سوق می دهد در این صورت آستانه اقدام نظامی باید بالاتر باشد. در چنین شرایطی ما نباید به تنهایی اقدام کنیم بلکه باید همپیمانان و شرکای خود را برای اقدام جمعی بسیج کنیم. ما باید ابزارهای خود را گسترده کنیم تا شامل دیپلماسی و تحریم و انزوا بشود. باید به قانون بین الملل متوسل شویم و اگر منصفانه و کارآمد و ضروری بود اقدام نظامی چند جانبه بکنیم. در چنین شرایطی ما باید با دیگران کار کنیم چون اقدام جمعی در چنین شرایطی احتمال موفقیت بیشتری دارد و پایداری اثر آن بیشتر خواهد بود.

در آینده نزدیک، تروریسم همچنان مستقیم ترین تهدید برای آمریکا در داخل و خارج این کشور است اما راهبرد تهاجم به هرکشوری که به شبکه های تروریستی پناه می دهد ایده ای ساده لوحانه و غیر قابل ادامه است. من معتقدم که ما باید راهبرد ضد تروریستی خود را تغییر دهیم و به موفقیت ها و کاستی های راهبرد خود در عراق نگاهی عبرت آموز داشته باشیم و باید به صورت کارآمد تر با کشورهایی شراکت و همکاری داشته باشیم که شبکه های تروریستی درآنها حضور دارند… ما نیاز به شرکایی داریم که در کنار ما با تروریست ها نبرد کنند. آمریکا به همراه همپیمانان خود ضربه ای شدید به هسته ای القاعده وارد کرد… من به عنوان رئیس جمهور تصمیم گرفتم که ما نباید نیروهای نظامی آمریکایی را در بحبوحه این جنگ (داخلی سوریه) قرار دهیم که به صورت فزاینده به یک جنگ فرقه ای تبدیل می شود.

من معتقدم که این یک تصمیم درست است.البته معنی گفته های من این نیست که ما نباید به مردم سوریه در ایستادن در مقابل یک دیکتاتور کمک کنیم. ما درحالیکه به مبارزان حقوق مردم سوریه برای تعیین آینده خود کمک می کنیم اما در عین حال علیه تندروهایی اقدام می کنیم که در این آشوب به دنبال پناهگاه امن برای خود هستند….من با کنگره کار خواهم کرد تا حمایت از آندسته از مخالفان سوری را بدست آورم که بهترین جایگزین برای تروریست ها و دیکتاتورهای بی رحم هستند.

ما همچنان با دوستان و همپیمانان خود در اروپا و دنیای عرب همکاری خواهیم کرد تا به دنبال یک راه حل سیاسی برای این بحران باشیم و اطمینان حاصل کنیم که این کشورها سهم خود برای حمایت از مردم سوریه را می پردازند و آمریکا در این میان تنها نیست…..در اوج جنگ سرد رئیس جمهور جان اف کندی درباره ضرورت تکامل تدریجی در نهادهای انسانی صحبت کرده بود. این نهادهای بین المللی باید بتوانند به نیازهای امروز پاسخ بدهند و باید بخش مهمی از رهبری آمریکا باشد. افراد زیادی هستند که اغلب کارآمدی اقدامات چند جانبه را کم اهمیت جلوه می دهند.از دیدگاه این افراد کار کردن از طریق نهادهای بین المللی همانند سازمان ملل متحد و احترام گذاشتن به قانون بین الملل نشانه ضعف است. به نظر من این افراد اشتباه می کنند.”

***

با جمع بندی موارد فوق به عنوان شاخصه های دکترین سیاست خارجی اوباما و آنچه در عالم واقع موفق به انجام آن شد،می توان گفت که او راه خود را برای تغییر کلی درسیاست خارجی آمریکا با توجه به شاخصه های گفته شده شناخته ،تدوین کرده و تا حد امکان به مرحله ی اجرا درآورده است.

این تغییر روش عملا با اقبال عمومی مردم آمریکا روبرو بوده و فشارهای داخلی نوعا از سوی کانون های قدرت متنفذ در رسانه ها به دولت وی اعمال شده است.

این روش در دولت آینده آمریکا شاید با این پافشاری و پیگیری ادامه  نیابد ،ولی قطعا در عدم بازگشت کامل به سیاست خارجی نئوکانی موثر خواهد بود.آنچه که در سوریه می گذرد،نمونه روشنی از این روش سیاست خارجی است.

آمریکا با رایزنی ها و فشارهای عمدتا دیپلماتیک پای روسیه،فرانسه،بریتانیا و حتی آلمان و ترکیه را به جنگ در سوریه علیه تروریست ها گشوده است بدون اینکه خود همپای آنها برای ختم غائله هزینه کند.این روش،قطعا مطلوب و مورد اقبال مردم آمریکا بوده و تاثیر خود را بر دوبت های آینده از هر گرایشی خواهد گذاشت.

پایان صلح آمیز بحران هسته ای ایران و عدم ورود نظامی پر مخاطره در سوریه ،تجربیاتی است که از سیاست خارجی رندانه ی اوباما حاصل شد.آیا این الگو در آینده نیز قابل تکرار خواهد بود؟

نظرات شما

دیدگاه شما

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

قالب وردپرس پوسته وردپرس پلاگین وردپرس وردپرس سئو وردپرس